( 4.8 امتیاز از 668 )

ریاحین ـ نه تكلم باد، نه سايه صفوف در هم شكسته ملائك و ستاره، و نه همهمه روياى بارانى آسمان در تسلاى معابر خسوف‏ زده ماه و زمين، هيچ كدام نمى‏ توانند تحمل پنهان خروش ضجه‏ هاى على را از غيبت هواى حوالى تو بگيرند؛ با اين همه على بايد زائران كوچك رنگ پريده بغض و اشك تو را به سكون و آرامش بخواند. فصلى تازه بر اولاد آفتاب در حال آغاز شدن است و على انديشه‏ اى جز تحقق وصيت تو در سر ندارد... «اى اباالحسن در نماز خواندن بر جنازه دختر رسول خدا(ص) بر ما سبقت نگيرى.»
خواب رنگين كمانى تو، اجابت شده است پدر با آغوش باز در انتظار رسيدن تو بود و اكنون او از مسير آسمان، بغض‏هاى على را با بافه‌‏هاى اندوه عرش تقسيم مى‏ كند. على، كار غسل تو را تمام كرده است؛ با دردهايى از ديدار زخم‏هاى تازه تو تازه‏تر؛ در شبانه‏ اى كه از جهات كشف ناشده وصيت تو كسى خبر ندارد و همه در انتظار صبحى هستند كه مى‏ آيد و مى‏ آيند تا بر پيكره تو نماز بگذارند كه ندايى از آسمان، على را به خود مى ‏آورد: «اى على! كودكانت را از روى بدن مادر بلند كن كه فرشتگان آسمان را به گريه انداخته ‏اند.»

على چشم به فرشتگانى كه خيره بر معجزه دست‏هاى تواند، كودكانت را از آغوش تو جدا مى‏كند و بى‏ صداتر از سكوت، با شيعيان اندكش، سلمان، عمار، ابوذر، مقداد و ... بر تو نماز مى ‏گذارد و با شانه‏ هايى بى‏پرهيز از هق هق گنگ اين دقيقه‏ هاى رو به قيامت، تو را به دست‏هاى منتظر خاك مى‏ سپارد: «اى زمين! امانت خود را به تو سپردم اين دختر رسول خداست. اى صديقه! تو را نزد كسى راهى كردم كه از من بر تو سزاوارتر و شايسته‏ تر است و راضى شدم براى تو آنچه راكه خداى تعالى براى تو راضى شده است.»
و آنگاه آه‏هايش را رو به قبر پيامبر زمزمه مى ‏كند: «سلام بر تو اى رسول خدا! سلام بر تو! از دخترت و زيارت ‏كننده‏ ات و آن كس كه در جوار تو در خاك آرميده و خدا زود رسيدن او را نزد تو برايش برگزيد. اى رسول خدا! شكيبائيم از فراق محبوبه ‏ات كم شد و خودداريم در فراق سرور زنان جهان از بين رفت؛ آرى در برابر تقدير خدا جز قبول، چاره‏اى نيست كه مى‏ فرمايد: «انا للَّه انا اليه راجعون»
پس امانت پس گرفته شد و زهرا از ستم رها شد اى رسول خدا! اندوهم هميشگى است غم پيوسته در دلم خانه كرده است تا خدا خانه‏ اى را كه تو در آن اقامت دارى برايم برگزيند.
واى! واى! اگر بيم چيرگى دشمنان بر ما نبود در نزد قبر تو اى فاطمه اقامت اختيار مى ‏كردم و درنگ در نزد تو را مانند معتكفان برمى‏ گزيدم و مانند مادرى كه جوانش مرده باشد بر اين مصيبت بزرگ مى‏ گريستم. آرى اى پيامبر خدا! دختر تو مخفيانه به خاك سپرده شد و ... با آنكه زمان رفتن تو از دنيا طولانى نشده بود و ياد تو كهنه نگرديده بود. پس اى رسول خدا! من شكايت فقط به سوى خدا مى‏ برم و بهترين دلدارى از جانب اوست. درودهاى خدا و بركات و رحمتش بر فاطمه و بر تو اى رسول خدا.

***

دختر پيامبر را مخفيانه به خاك سپرده ‏اند و على چند صورت قبر. درست كرده است تا كسى نتواند قبر فاطمه را تشخيص دهد.
هنوز اصوات در استعاره دسيسه‏ هاى تازه، به گوش على نرسيده است ولوله ‏اى در شهر برپاست. غبار گيج اتفاقى، تمام صبح مدينه را در شعاع منشور وصيت تو قرار داده است و مردم را روانه بقيع كرده است صدايى به گوش مى‏رسد كه: «مى ‏خواهند چند تن از زنان مسلمان را بياورند تا صورت قبرها را نبش كرده، پيكر فاطمه را يافته، بيرون بياورند و بر آن نماز بخوانند.» خبر به سكوت محتاط روزنه‏ هاى قلب على در گريستن بر تو رسيده است؛ اما توفان در ذرات ذوالفقار على از اعتناى هراس ‏آلوده جماعت با خبر است: «به خدا قسم اگر سنگى از اين قبرها دست زده يا جا به جا شود تا آخرين نفرتان را طعمه شمشير خواهم ساخت.»(1)
قطعيت صداى على در باور غفلت‏ زده مردمان جايى براى هيچ ترديدى نمى ‏گذارد كه ناگهان صدايى از عبور تازيانه نگاه على رد مى ‏شود: «اى اباالحسن! به خدا قسم قبر را نبش كرده و بر فاطمه نماز خواهيم گذارد.»
مردم حنجره زمين ‏خورده صدايى را كه شنيده ‏اند از حدود مردگان مدفون خشم و غضب على دور مى‏ بينند: «يا ابن السوداء! اگر ديدى از حقم صرف نظر كردم بخاطر آن بود كه مى‏ ترسيدم مردم از دين‏شان برگردند اما در مورد قبر فاطمه؛ سوگند به خدايى كه جان على در دست اوست، اگر در اين مقام برآييد كه قبر فاطمه را نبش كنيد زمين را از خون‏تان رنگين خواهيم ساخت.»
و فردى به مياندارى خشم على برخاسته است: «اى ابالحسن! به حق رسول خدا و به حق آنكه بالاى عرش است از او دست بردار. يقيناً ما كارى كه ناخوشايند تو باشد انجام نخواهيم داد.»(2)
مردمان فريب فراموشى، بازگشته ‏اند و على در قرابت گريستن بر سرنوشت محتوم صبورى پس از تو، در قيود كبود خاطرات تلخ در انتظار منتقمى از سلاله آفتاب خواهد ماند!

پى‏ نوشتها:
1) بحارالانوار، ط كمپانى، ج‏8، صص 241 - 240.
2) همان، ج‏43، ص‏171، جلاءالعيون، ج‏1، ص‏214.

تعداد نظرات : 0 نظر

ارسال نظر

0/700
Change the CAPTCHA code
قوانین ارسال نظر